جملات

بنگر  كه  چقدر   دست   تكان   می دهم ، گویا  مرا  برای وداع   آفریده اند . . .


به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته برباد …. که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد…


چمدانت را می بستی

مرگ

ایستاده بود

و نفس هایم را می شمرد  ….


اگر هر ستاره ماه شود باز شب شب است…وچقدر زود دیر می شود


غم انگیز ترین اینه كه بدون هیچ حرفی با تو بدرود بگه بدونه  حتی یك كلمه كه بدونی دیگه نمیتونی با اون باشی


چو رخت خویش بر بندم از این خاک

همه گویند با ما آشنا بود

ولیکن هیچ یک کس ندانست کین مسافر

چه گفت و با که گفت و از کجا بو د


در تمام لحظه هایم هیچ کس غربت تنهائیم را حس نکرد

آسمانم غم گرفت

هیچ کس برکه طوفانیم را حس نکرد

آنکه سامان غزلهایم از اوست

بی سر و سامانیم را حس نکرد

 

دیدگاهتان را بنویسید