درسی که از یک سگ آموختم !

به دليل نامعلومي بدن او زخم بزرگي برداشت و هر روز عود كرد تا كرم برداشت. دامپزشک، درمان او را بي اثر دانست و گفت كه نگه داري او بسيار خطرناک است و بايد كشته شود.

صاحب سگ نتوانست اين كار بكند. از من خواست كه او را از ملک بيرون كنم تا خود در بيابان بميرد. من او را بيرون كردم. ابتدا مقاومت مي‌كرد ولي وقتي ديد مصر هستم، رفت و هيچ نشاني از خود باقي نگذاشت.

هرگز او را نديدم. تا اين كه روزي برگشت از سوراخي مخفي وارد شده بود، اين راه اختصاصي او بود. بدون آن زخم وحشتناک. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمي هيچ اثري از آن زخم باقي نمانده بود. نمي‌دانم چه كار كرده بود و يا غذا از كجا تهيه كرده بود، اما فهميده بود كه چرا بايد آنجارا ترک مي‌كرده و اكنون كه ديگر بيمار و خطرناک نبود بازگشته بود.

در آن نزديكي چهارديواري ديگري بود كه نگهباني داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ آن نگهبان را ملاقات كردم و او چيزي به من گفت كه تا عمق وجودم را لرزاند.

او گفت كه سگ در آن اوقاتي كه بيرون شده بود هر شب مي‌آمده پشت در و تا صبح نگهباني مي‌داده و صبح پيش از اين كه كسي متوجه حضورش بشود از آنجا مي‌رفته.

هر شب، هر شب و هر شب …

من نتوانستم از سكوت آن بيابان چيزي بياموزم اما عشق و قدرشناسي آن سگ و بيكرانگي قلبش مرا در خود خورد كرد و فروريخت. او هميشه از اساتيد من خواهد بود.

دیدگاهتان را بنویسید