واژه ها (بابک چترایی)

واژه ها امشب مرا یاری کنید

در میان این همه زخم سخن

دل پریشان از غم نامردمیست

مانده جای نیششان بر قلب من

واژه ها امشب به فریادم رسید

ور نه امشب مرگ کامم می چشد

نالۀ چنگ پریشانی وغم

چون فریبایی مرا دامان کشد

خسته ام از اینهمه سختی وجور

مانده ام تنها میان کرکسان

تشنه ام آرامش سوزان گور

خاک مهرش بیش از این ناکسان

واژه ها شعر مرا آتش زنید

چون بلور سرخ خورشید غروب

هستی ام چون جام بر سنگی زنید

من گذشتم از همه دنیا چه خوب

همچو مروارید لرزان از عطش

آب بر پیشانی ام غلطان شده

دست هایم پینه دار وپای من

در ره بی حاصلی لرزان شده

ای قلم امشب مرا همراه باش

چون عصایی رهنما بر پای لنگ

در شب زشتی مرا چون نور باش

همچو شمشیری نشین بر قلب سنگ

خسته ام از عاشقی دیوانگی

آنکه این افسانه را داند کجاست

امشب از من بودنم من فارغم

از می مستانه امشب من فناست

یاری ام کن تاکه بنویسم دمی

ازغم هجران حق وراستی

جای عشق ومعرفت تابان شده

پرتو جهل ودروغ وکاستی

یاری ام کن تا که امشب خالی از

این همه بغض وگلایه دل کنم

گمرهم در آب دریایی پلید

فانوسم شو ره سوی ساحل کنم

واژه ها امشب به فریادم رسید

ورنه امشب مرگ کامم می چشد

نالۀ چنگ پریشانی وغم

چون فریبایی مرا دامان کشد

دیدگاهتان را بنویسید