***** چیزی نگو !

باز بغضی در گلو دارم

باز فریادی در سینه دارم

باز هم ندارمت

باز در دل می‌خواهمت

باز قطره اشکی گره زده

مانده در گوشه چشمی خسته

چشمی خسته از خواهش‌ها

بر چهره‌ای خسته از پرسش‌ها

در تنی خسته از دویدن‌ها

با روحی خسته از شکستن‌ها

لبانم باز می‌شوند که بگویند برو

ولی افسوس دلم فریاد می‌زندکه نگو نگو

گویند از عشق کلمه‌ای می‌ماند

از زندگی شعری

از امید آهنگی

از آرزو ترانه‌ای

و بالاخره از دوستی، خاطره‌ای.

دیدگاهتان را بنویسید